مامان بد!
دیروزصبح وقتي كه از خواب بيدار شدم تا يواشكي حاضر شم بیام سر كار ديدم
زودترازمن ازخوابپاشدی زير چشمي بهم نگاه مي كني... 
.
.
.
الان ساعت نزديك 10 شب و چشمام پر اشك...
هيچوقت با نوشتن نميشه عمق سوختن جيگر و قلب رو به كسي نشون داد....
چشماي نازت آروم داشت نگاهم مي كرد و خدايا چقدر اين نگاه آرامش داشت
و پس از اون... لبخند نازت بود كه مهمون لبات شد...
من كه آماده شده بودم برم حاضر شم ...پاهام چسبيد زمين...
انگار يه قدرتي نمي زاشت كه برم....
مگه مي شد از اون چشمها دل كند ؟؟ مگه مي شد از اون نگاه فرار كرد ؟؟
خدایا چي شده به من؟؟
چرا اين روزها عجيب دلتنگي بچه ام رو مي كنم؟؟
ماههاست ازش فاصله دارم ......
باید عادت می کردم .....
باید ....
لبخند مي زدي ....
دستتو دراز كردي و صورتم رو آروم نوازش كردي ...
تو مي فهميدي و حس مي كردي كه دارم ازت دور مي شم و با دستت بهم اينو
مي فهموندي كه نرم.... 
من مادرم؟؟؟يعني من مادرم؟؟؟
اين سوال رو چند بار از خودم پرسيدم اما جوابي نداشتم براش!!!
ماماني بايد مي رفتم و ديرم شده بود آخه ماماني پسر نازم الان نمي فهمي
و مي دونم در حقت بديمي كنم اما خدا شاهده همه اينها به خاطر تو و آيندته.... 
پس از اين مامان بد خورده نگير...
امشب از اون شبهاست كه دلم يه دنيا گريه مي خواد ...
خيلي دلتنگم خيلي ...


مامان بد!
